برگی و سایه ای
همه اش تاریکی نبود
سایه اش
زخم دیگری بر چهره داشت
شعله ور
فروافتاده بر
خاک پاییزی که روزهایش
بی ابر و بی درخت می گذرد
و نگاه من
کبوتری که روزی
روزگاری
برگ سبزی به منقار داشت و
نمی دانست
آن را
به کجا باید برد؟
زمان
نه سنگ بود و نه شیشه
رنگ و تاریکی
درهم آمیختند و
بوی تلخ قهوه
که در فضا پیچید و بالا رفت
به تصویر درختی دیگر اندیشیدم
که زخم هایش
قطره ای نور بود و
سایه اش سبز
چونان
خوشه ی گندمی تازه
فروافتاده
بر گوری
یا پاره ابری که می توانست
مسیر بادها را تغییر دهد
غبار جسدهای ما
چه سنگ ها و سایه ها
چه پریشانی ها
بر بستر رودی که خشکیده است و
دیگر
نه خواب درختان را می بیند
نه به جایی دیگر می رود
و ماهیانش
نقره فام
گاهی به سرخی می زدند و
روزگاری
با تصویر آفتاب و ماه
همسایه بودند
روزها
زمان ها
در غیبت نور و
در ظلمت بی پایان
پا به پای رخسارهای گمشده اش
سیاه شدند و
سیاه تر
همچون
سایه ای برجا مانده
از سنگپاره ای
سوخته در سوگ سرو و صنوبر
و آیا این همه باد را
که کاروان کاروان و
لنگر گسیخته می گذرند
به جز این خاکستر سوزان
سودایی دیگر
به سر
اندر نبود
که همسان
با نفرین درختان
بر غبار جسدهای تاریک ما بگذرد؟
زمین و سایه هایش
طاعون زرد
جاده های گمشده را
به رنگ رخسار خود می پندارد
آوازهای سبز
و پرده های سیاه
در پاییز دیگری که خنجر
آخرین حرف کف آلوده اش را
بر پیکر درخت
نقش بست و رفت
اما خدا- که جهان را در تاریکی آفرید-
درختان و سنگ ها
دست ها و قدم های زنی مسافر
که آتش های سیاه جادوگران را
در گذرگاه خود
خاموش کرده است
همواره با زمین و سایه هایش
با پرندگانی که کوچ می کنند و بازمی گردند
با ریشه ها و رازها
آیا به راستی
از روزی دیگر
سخن گفته اند؟
دست هایم
دسته گلی سپید
بر گورهایِ باد
دست هایم پرپر زدند و تهی تر شدند
استخوان و سنگ
کیست آن که بر درهای فروبسته می کوبد؟
این جا که هرکس به گونه ای
گنجشکانِ مرده در جیب دارد و
با چهره ای
پوشیده در غبار
خود را
به خواب و فراموشی زده است
مگر این سایه ها
این سایه ها که از دیار مردگان بازگشته اند
گفت و شنودی در کار است؟
میان آتش و باد؟
و دهلیزهای تودرتوی غبار؟
نقاب ها و آینه ها؟
آیا هنوز رسالتی بر دوشِ بیابان هاست؟
آن که درنگ می کند در سیاهی کیست؟
تردید است و سایه اش؟
همچون
زخم کهنه ای که
در گورستانِ بی پایانِ سایه های دیگر
گل سرخش پنداشته ای؟
این پوستِ زرد و کهنه از آنِ کیست؟
از کدام چهره
بر خاک افتاده است؟
تومارهای سنگی- نوشته شده با الفبای آتش و زخم-
در افق های پایان ناپذیر
کاردهایی که به استخوان رسیده اند و از آن برگذشته اند
و استخوان هایی که همچون زلزله های ویرانگر به لرزه افتاده اند
زمین و خاک
رازها و ریشه های سیاهش
و استخوان هایی که
پوسیده در گورها
به لرزه افتاده اند
پژواک ها
نام ها و نشانه ها چیستند که فرو می ریزند؟
آن ها باد بودند و سایه ؟
فرسوده در گذرگاه زمان؟
نه پژواک صدایی
نه بازتاب نوری یا شعله ای؟
تنها تویی که نام درخت بر خود نهاده ای؟
این سایه ها می روند و در پوستِ سایه های دیگر
خود را بر دیوارهای شهرهای قدیمی
بالا می کشند
و تاریخ – مجسمه ای کور و گرسنه تر از قحطی زدگان –
در مکانی گمشده ایستاده است و
بادهای بی زمان بر چهره اش می گذرند
تجسم والای نور؟
کلام ناگفته اش کدام است؟
او نه ساخته می شود، نه ویران می کند
کودکی اش را به یاد می آورد
و فردایش را
دودستی به تاراجگرانی که
شاید اندکی منصفانه تر از دیگران قمار می زنند، می سپارد
زخم هایش را
به پرچمی تازه بدل می کند
بادبان وچهره اش – بی تمثیل و استعاره-
سنگی در زوایای کور
که به دیدار مردگانی دیگر می رود
درختان
نه
من چیزی ندیده ام
درختانی که شما می پرسید
با سایه های خونین
شاید از سمت دیگری رفته باشند
چه کسی پاسخ می دهد؟
خون بر زمین ریخته را
آبِ زلال
در آن تن می شوید و تطهیر می شود
آتش و افسانه
رنگ می بازد و دیگر می شود
نام هایش بیگانه اند
آینه ها این دروغ های رنگین را
بسیار دیده اند و از خود
روی گردانیده اند
و سایه ات قدم زنان
به کدام سو می گذرد؟
گوهر و نور
زخمی که در تاریکی
سخنی گفت و ناپدید شد؟
بگو هذیان سبز درختان بود
سنگی که در تاریکی پرتاب شد
پیش از آن که تاج خاری
بر تارکِ مسیح نهاده باشند
پیش از آن که نشانه رفته باشد
پیشانی نوری گمشده را که بر رخسار فردای کودکان می تابید
تو را چه کسی آفرید؟
در مسلخ درختان و سنگ ها
چه کسی تو را
به کردارِ فرمانروای خدایان آفرید؟
این ها- هیچ کدام-
برگ درختی نیستند؟
پری فروافتاده از پرنده ای نیستند؟
نشانه ای نیستند؟
چیزی ناشناخته می لرزد
درونی تر از بادهای دوزخ
در شعله های کور
کابوس پاسبانان و سپوران
همچون طاقه ای به تمامی برگشوده
از پارچه ای سیاه و درخشان
در بیابانی که تنها فراموشی را به یاد آورده است
و شب ها درازند
دراز و بی پایان
با سایه های اسیران و زنجیرهای خونالود
در دهلیزهای بی زمان می گذرند
گذرگاه کلاغان
آیا هنوز
درخت را
درخت می نامید؟
و آتش را
سنگی که به نور بدل می شود؟
پاره ابری که
به فوجی از پرندگان؟
فراسوی جاده ها
سروهای بلند
بیدبنانی با گیسوان پریشان
در باد
تردیدها و سایه هایی که
نظاره گر
بر بادنماهای خونین
مکث می کنند
آنان
تکیه داده بر دیوارهای کور
سایه ای دیگر
و رخسار دیگری دارند
مترسکی خونین
آویخته بر نخی شعله ور
هلال نازک ماه
بیگاه
برمی آید و ناپدید می شود
رخسار تو آب است- در سیاهی می درخشد
تصویر درختی کهن
که بی قراری اش
خیال آتش و باران را
زیباتر می کند
فراز دریایی که
خزه هایش در تاریکی
پیچ و تاب می خورند و
رد پایی بر ماسه ها
که سایه اش دور و دورتر می شود
کسی که از اینجا گذشت و رفت
شاید می دانست
که زمان های گمشده را
تنها
مردگان و افسون شدگان در می یابند
غریق
درگرهی کور
سایه اش
صاعقه ای دیگر است
همچون آتشی که
در مرزهای بیگانه
هبوط می کند
صخره ها و فاصله های بی زمان
دو شقه می شوند
آتش و باد
هریک
رخسار گمشده ای دارند
به سویی دیگر می نگرند
پرتاب شده
بر جای خالی درختان
انگاره ها و لنگرها برکنده می شوند و
زخم
در کتابی نانوشته
با هزاران برگ
ورق می خورد
تو آیا افسانه می پنداری؟
جهان را
یکسر
افسانه پنداشته ای؟
پرندگان می گذرند
در ساعتِ تاریک
باغی با درختان سربریده
در خود می گردد و
تاریک ترین افق هایش
به نوایی زرین
بدل می شود
کدام است؟
چراغی که
راه فردای تو را
روشن می کند
مرکّبِ سوخته
بیگانه با گل سرخ و
سایه اش؟
خاکستری که بر باد می رود
از گذرگاه کلاغان
زیباتر است آیا؟
این درختان
کجا دیگر می توان او را دید؟
در حوالی بادهایی که در تاریکی گذشته اند؟
هر تکه از خرقه ی پاره پاره ام را باد به بیابانی دورافتاده تر برد و
بر خاربوته ای خونین افکند
من دیگر آفتاب و ماه را نمی شناسم
این قرص نان خونالوده را نیز پرتاب می کنم
به سمت سگانی که گرسنگی امانشان را بریده است
آن را بر نمی گیرند و له له زنان
با دهان های کف آلود به دوردست ها می گریزند
چه روزگارها که غرقه در اشک و خون به پایان رسید و
هیچکس به پرسشی پاسخ نداد
نه آفتاب و نه سایه
نه قلعه ها، نه بام ها و دیوارهای بلند
نه کبوتری که رفت و دیگر بازنگشت
چیزی به من نگویید
چیزی نپرسید
این زخم بزرگ کهنه نه بادبانی دارد نه دریایی
نه ساحلی نه کرانه ای نه سوسوی فانوسی
که سایه اش
در خود گم شده است و دیگر
به سمت و سویی نمی رود
همچون مسافری ناشناس که در افق های کور
بیابان های کور- بر گوری گمشده-
برای واپسین روزهای من گریست
قطره
قطره
اشک هایش
برگ سبزی شد
فروافتاده بر پلک هایی که همواره می سوزند و خاکستر نمی شوند
و می گذرند- به هرحال می گذرند-
روزهای گمشده ام – دو سایه اند
که هر یک
پرت افتاده تر از خود
تصویرِ آن دیگری ست-
و می گذرند- می بینی که می گذرند-
پا به پای سلطانِ از گور برخاسته ای
که سگ های سیاه و تنومندش را به دنبال دارد
مرا به سرابی دیگر نفریبید
نه آفتاب و نه سایه
نه مرواریدهای شکسته ای که در خون غلتیده اند
ایستاده بر دهانه ی این چاه- که وقت های سربریده در آن ریخته اند-
من سنگِ روزِ واقعه ام- هر نوشته بر پیشانی در خون شکافته ام را
زمان ها و بادها
پیشاپیش
از برخوانده اند
در آستان بهاری که نمی آید
چه کسی این درختان را
از پوست و سایه عریان کرده است؟
من شعله نیستم و
هرگز
سنگی نبوده ام در تن این دیوار
جای پرداخته بر درگاه ویرانی بزرگ- این برزخِ بی پایان-
که دروازه هایش را
بر یهود و نایهود برگشوده اند
همچون مترسکی بی نام
به نام گمشدگان
بر فراز جسدهای کبود
سلاخی شده درغباری سوزان آویخته مانده ام
آینه ای برای درختان
بازگشتم
و درختان را در غبار صدا زدم
بادها و ریشه ها – رازهایی که در سیاهی شعله ورند-
نومید از پایانِ راهِ دراز
بالشی ساختم از سنگ و زخم و کوری و کلاغ
از سایه های زنی زیبا
ابری و آینه ای که در آن
کودکی گرسنه در خواب مرده بود
برگ خونالود
شاید عشق هم
دو چهره دارد و
چندین سایه
یکی کبوتری ست
دیگری
زنی که
در روزگارِ طاعون و غبارهای زرد
برگِ سبزِ خونالوده ای را
تا آستانه ی دریا
بدرقه می کند
مروارید و آینه ای که آخرین سایه اش
هنوز
با آتش و زیبایی سخنی دیگر نگفته است
گوری دیگر
نه رافضی ام، نه اهلِ این تاریکخانه ها
نه سری بریده را
بر نیزه ای سوزان
حمل کرده ام
پس از چه روی
از گوری
به گوری دیگر
قدم می گذارم؟
پس از چه روی
غبارِ هاویه بر مروارید و آتشم نشسته است؟
پس از چه روی
قصه ها و روزهایم را
از کلاغ و سنگ و سایه های کور آفریده اند؟
آینه ای دیگر
بر اسب ها درود
بردرختان و اسب ها
که آیینِ کور و کهنه یِ قربانی را
تازه کردند و برانداختند
و بر گل سرخ
بر گل سرخ درود
که سایه اش به سنگی بدل شد
یا مرواریدی به دریا
که اشک هایش را
هرگز کسی ندیده است
کبوتر
کاش می رفتی
کاش می رفتی و هرگز باز نمی گشتی
کاش
به تیر غیب
برخاک تیره افتاده بودی
در بیابان و بادهای کور
مرده بودی
با سنگ ها و خرده استخوان های قدیمی ات
هرگز باز نمی گشتی
با برگ سبزی خونالود
به منقاری که پای دریا را
بر دوزخ و طاعون زرد
هموار کرد و بیراهه برگشود
با کلاغ ها و قصه ها
به روزگاری که تنها
قابیل و دست های سنگی اش سخن می گویند و
هر کلام
سایه ای
خالی تر از حقیقت است
زنی که…
کدام سنگِ خونین را بر دوش کشید و رفت
زنی که عریان
در خیابانی گذر کرد
اکنون نه خیابانی را می شناسم نه زنی را به یاد می آورم
نه سایه ها و درختانش را
حافظه ام در بی نامی سفر می کند
آن ها ناپدید شده اند
و شک می کنم
که زمانی در کار باشد- فردایی در کار باشد
و شک می کنم
به هرآنچه دیده ام
به هرآنچه در بادها شنیده ام
سیب سرخ و زرد
او را فرامی خوانم
سبب سازِ حادثه را
افسون و رنگ را – با ژرفاهایش، سایه روشن هایش-
کودکیِ بادها، زمان ها و فضا را
سیبِ سرخ و زردی
در دستش می گذارم
تا آن را به هوا اندازد
تا ببینم آنچه مردمان به روزگاران گفته اند
درست بوده است یا نه؟
آیا به راستی
هفتاد بار- شاید هم بیشتر-
چرخ می خورَد تا به جای نخستین بازگردد؟
و جای نخستین کجاست؟
آیا زمان است یا مکان؟
تاریکی است یا روشنایی؟
یا چیزی فراسوتر از آنچه بدان اندیشیده ای
این را آینه ای پرسید
که با خاکستر و آتش های ما بیگانه بود
و در تاریکیِ درون و بیرون از خود
در غیبت درختان
تصویر و سایه اش
در غبار و باد غرقه شد
اینان… ؟
کنار درختان ایستاده بودم
نه در قامتِ ایمان آورده ای
نه در رخسارِ گمشده ای
در نقابِ کافری
من سنگ شده بودم
زبانِ تاریک سنگ
و پلک های زخمی ام را
آرام آرام
به روی آسمان گشودم و پرسیدم:
پس از این همه خشکسال و قحط
فردای مرا اینان رقم می زنند؟
چنین قراری بود؟
که روزی گردان من و درختان
در آفتاب و باد
اینان باشند؟
به راستی اینان
که گرسنه تر از سگ های بیابان های خشک
استخوان های کور قبیله های هزارساله را
در تاریکی به دندان گرفته اند؟
شاید کسی…
سایه ای ازدرختی بر دیوارهای شهر نقاشی کنید
چه بهتر که دیوارِ زندانی باشد یا خسته خانه ای
برای روزها و نسل هایی که در غبار می گذرند
شاید کسی به یاد آورد
شاید کسی از نفس افتاد و ایستاد
بر دودمان ها و خاطره های بربادرفته اش گریست
دیگری و سایه اش
در این روزگار
تاریکی را می پرستم
نه آتشی را که دیگری برافروخته است
سنگ گداخته در میان من و او
شکافته شد- زمانی نامش باد بود و
رخسار دیگری داشت-
یکی گوری کهنه تر از زخمی در آفتاب و
دیگری سایه اش
پس این همه داستان و افسانه برای چیست؟
این همه رازهای پنهان و معما برای چیست؟
آینه ها به چه کار می آیند و نقاب ها به چه کار؟
یکی می کشد و دیگری کشته می شود
هردو زندانیِ یک تباریم
این قصه
نه بامی دارد نه آفتابی
کتاب و دفترم کبوتری ست
زخمی
بر پیکر زنی
در شهر دیگری
سایه اش
پنجره های خونین را دگرگون کرده است
نامش را شنیده ام
حق دارد که بیاید
من این را شنیده ام
بی تمثیل و استعاره
این را
از درختان زخم خورده
در بادهای خونین
شنیده ام
از آوای کودکی که
نقش برگی
با پنجه ی خونین
بر دیوار همسایه کوبید و رفت
این را شنیده ام
و در تاریکی تکرارش کرده ام:
حق دارد که بیاید
حتا اگر هزارسال
نام ممنوعه اش را “بهار” گفته باشند
بادبان و سایه ام
کشتی ام لرزید
نه کلاغم برگشت، نه کبوترم
چشم پوشیدم از برگ سبزی که در انتظارش بودم
چشم پوشیدم از کتاب و دفترم
چشم پوشیدم از جهان و خاطره هایش
آغشته به خون
بادبان و سایه ام لرزید
و کشتی ام لرزید
در انتهای جهان
این شعرِ گمشده را
با آخرین پرِ کلاغِ مرده ای می نویسم:
آیا واقعیت زمان است؟
در شاخ و برگِ درختی خونین در انتهای جهان
لانه کرده است؟
زیباتر از خوابی که من
با اسب و سایه ام
از دروازه ی شهری ناشناخته عبور کرده ام؟
باران
نامش کبوتری بود
آن را بر پیکر باد نوشتند
به درختی اندیشید و
از شوره زارها گذشت
در بیابانی دیگر
به سنگی تیره بدل شد
سایه اش به نور تکیه زد
باران را آفرید